مهـــرجــــان

اللهـم صل علی محمـدوآل محمـد وعجل فـرجـهــم . .
مهـــرجــــان

عـلم وعمـل،دو گوهـرند و انسـان ساز..
ماکاری مهم‌تراز "خودسـازی" نَداریم؛
ما"اَبـد"درپیش داریم،
وَ هستیم که هستیم که هستیم...

ز

۲۶ مطلب با موضوع «دلنوشته ها» ثبت شده است



دریافت ِصدای خنده


شاید،اینا رو براش تعریف کردن،که این جوری می خنده!!!!

. .

۰۶ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۵۰ موافقين ۱۲ ۲۵ نظر


Image result for ‫تاب و درخت در پاییز‬‎

1.شونزدهم آبان،ازپله های خونه افتادم وازناحیه ی دست وساق پای چپ،به شدت مجروح شدم.

کاربه اورژانس کشیدوچهارتابخیه وآمپول وسرم ..

دکتر،ده روز استراحت مطلق داد.

پای چپم رو نمی تونستم اصلاًزمین بگذارم.

ده روزسنگین وپردردگذشت همراه با دوری ازشاگردام وفضای تدریس ومدرسه.

 

2.شنبه،رفتم مدرسه؛

۲۹ آبان ۹۶ ، ۱۹:۰۰ موافقين ۴ ۱۱ نظر

034481.png (700×539)

1.بالاخره،تابستون تموم شد،و پاییز،باهمه‌ی جلوه‌های زیبا ودلفریبش،از راه رسید.

اول مهر،نمادی ازآغازتلاش دوباره،برای برون رفت ازچاه جهله؛

دانایی وآگاهی،اونقدرمهم وباعظمته که پیامبربزرگ اسلام،اُمتش رو به فراگیری علم ازگهواره تاگور،فرا می‌خونه،

اطلبواالعلم من المهـدالی اللحــد..

۰۱ مهر ۹۶ ، ۰۲:۰۵ موافقين ۶ ۸ نظر

یک.مدرسه‌ی شماره‌ی یک،یک ویژگی که داره اینه که همه‌ی کادرمدرسه،سیّدهستندوحتی غیرازدوسه نفر،بقیه‌ی معلّما،سادات هستند.

وقتی والدین دانش آموزان میان دفتر وچشمشون میفته به تابلوی چارت سازمانی مدرسه-که اسامی کادرومسئولان مدرسه دراونجادرج شده-بادیدن کلمه‌ی "سیـّد"،فوراً گُل ازگُلشون می‌شکفه وخیلی ابرازتعجب وخوشحالی می‌کنند..

۲۱ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۲۶ موافقين ۵ ۱۴ نظر

فرزانـگان_هرمزگانی1.png (596×433)

یک.

درتابستان سال پیش،وقتی که اتوبوس حامل سربازان،به دره سقوط کرد ونوزده سربازجان خودشان را

ازدست دادند،

بلافاصله،موجی ازابرازهمدردی وتسلیت درشبکه های اجتماعی و وبلاگ ها،به راه افتاد. .

۱۷ شهریور ۹۶ ، ۰۴:۱۰ موافقين ۴ ۶ نظر

"یاولیُّ التّوفیـق"

به همه ی عزیزانی که کنکوردارند،کمک کن!

ای که بهترین یارویاوری،برای کسانی که جزتو،کَسی روندارند ..

به آبروی موسی بن جعفر(علیه السلام)

آمین ..

۱۶ تیر ۹۶ ، ۰۳:۰۴ موافقين ۸

 71703007.jpg (600×416)

بی‌کلام ..

کودکی،چمدان پرخاطره ای بودکه در ایستگاه ِزمان جا گذاشتیم؛

قطارزندگی،به جلـومی تازد،

وما مسافران ابدیتیم،

که از پشت شیشه های پرابهام،

برای کودکان ِخیالمان،

دست تکان می دهیم . .

۰۴ تیر ۹۶ ، ۱۸:۳۰ موافقين ۸

080031.jpg (600×442)

نجاتم بده،نجاتم بده ..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اهل نماز می‌شوم , جمله نیاز می‌شوم
سوی حجاز می‌شوم "باز مقابلم تویی"

باده‌ی‌ناب می‌شوم , شعروکتاب می‌شوم
یکسره خواب می‌شوم"باز مقابلم تویی"

۲۷ خرداد ۹۶ ، ۰۵:۰۵ موافقين ۱۲

0695342.jpg (500×363)

امروز،آخرین روزسال تحصیلی 95-96بود:(

هواعالی ِ عالی بود،

بارون ریز،هوای پاک،همه جا سرسبز ..

تانیم ساعت دیگه،بازهم جلسه دارم،درهیئت نظارت شورای نگهبان ..

برم وبرگردم،ان شاء الله:))...

عکس ها وخاطرات امروز رو می نویسم:))...

+@عکس:سانازخوشگلم درکنارگل ساعتی:)))

..

۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۳۷ موافقين ۷ ۷ نظر

086341.jpg (800×444)

این هفته،آخرین هفته ی سال تحصیلیه:((

چقدر زودبه ایستگاه خردادرسیدیم ..

امروزصبح،تومدرسه،آخرین درس کتاب ها روتدریس کردم!وفرداقراره از بچه ها امتحان بگیرم:/

دروقت اضافه ی کلاس،بحث انتخابات داغ بودوبچه هامدام سوال های انتخاباتی می پرسیدن!

-آقااجازه!شما به کی رأی میدین؟؟! ..

۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۵۳ موافقين ۷ ۸ نظر

غذای_خوشمزه14.jpg (458×418)

میگم چه کاریه خُب؟

بیایین اول بخـوریمش!

بعداًیه اسمی روش می ذاریم دیگه!!

^ــــــ^

۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۲۵ موافقين ۱۰ ۱۰ نظر

پنجره002.png (300×447)
درد ِیک پنجـره را،پنجـره ها می فهمند،
معنی ِکـورشدن را،گـره ها می فهمند؛


سخـت بالابـروی،سـاده بیـایی پاییـن،
قصه ی تلخ مرا،سُرسُره هامی فهمند؛


یک نگاهت به من آموخت،که درحرف زدن،
چشـم ها،بیشترازحنجـره ها،می فهمند . .

۱۷ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۴ موافقين ۱۳ ۱۲ نظر

106پرستو.png (330×438)

چندروزپیش که هوا آفتابی بود وتوآسمون بین پرنده ها،پرستویی رو دیدم که داشت پروازمی کردوآواز می‌خوند؛

یاداین درس ِکتاب ِفارسی کلاس چهارم ابتدایی افتادم!

این شعر‌روخیلی دوست داشتم و‌دارم.

کلاسمون در طبقه ی دوم مدرسه بودومشرف به حیاط ودارای منظره ی زیبایی از کوه های تازه سرسبزشده درمقابل چشممون؛

نه غم ِدنیاداشتیم،نه غصه ی آخرت ..

معلممون گفته بودکه: این شعر رو باید حفظ کنید،جلسه بعدپرسش داریم،اونم‌شفاهی!

هنوز یادمه که توی خونه چقدر تلاش کردم تا این شعر ِنسبتاًسخت رو حفظ کنم!

معلممون،توی کلاس قدم می زد وصدای یکی از بچه هاکه داشت این شعررو می خوند،توی گوشم طنین می انداخت:

بـازمـی‌آیـدپـرستـونغمــه‌خـوان . .

۱۴ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۳۰ موافقين ۱۱ ۵ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۳ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۴۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۳ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۳۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۳ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۰۴
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۵۹
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۰ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۴
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۰ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۷
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۳۵

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نامه ای به دستم رسید.بادقت،بازش کردم.

ازطرف "هیئت نظارت برانتخابات شورای نگهبان" بود.

وموضوع نامه،دعوت من به "همایش توجیهی انتخابات"،دریکی ازسالن های شهربود.

چندین ساله که بادعوت دوستان هیئت نظارت شورای نگهبان،با این نهادهمکاری مستمر دارم.

غیرازشرکت درجلسات وهمایش ها وگردهمایی های این نهاد،

درروزهای انتخابات،طبق مأموریت محوله،همراه با دوستان دیگر،برروندحسن اجرای انتخابات،نظارت می کنیم.

خاطرات جالب وشیرینی ازدوره های قبلی انتخابات،دارم؛

که شایددرآینده بخشی ازاون رو بازگوکنم.

زمان همایش،بعدازظهربود. .

۰۹ دی ۹۴ ، ۰۰:۱۸ موافقين ۳ ۱۰ نظر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توکلاس بودم.صدای زنگ آخر که به گوش رسید،بچه ها کتاب ها ووسایلشون روجمع کردن،

ومنتظرمن بودن که اجازه ی خروج بدم.

گفتم هفته ی بعد،تحقیق میارید،یادتون نره . .

بعدبه بچه ها اجازه دادم که ازکلاس خارج بشن.

بچه هاتک تک می اومدن جلوی من،

و حتم داشتن که موقع گفتن "آقا!خداحافظ . ."،

من به اونها نگاه کنم وبعدازیک دیدارچشمی،بگم خداحافظ . .!

۲۸ آذر ۹۴ ، ۲۲:۴۶ موافقين ۳ ۱۱ نظر

زنگ آخرکه خورد،به بچه هاگفتم:جلسه بعدازهمین درس امتحان می گیرم.

بعدوسایل وکیف ودفترنمره رو برداشتم ورفتم دفتر.

بچه هاموقع عبورازجلوی درب دفتر،یک نگاهی به داخل دفترمی انداختن ومی گفتن:

-آقاخداحافظ!

-خداحافظ . .!

چندلحظه ی بعدسکوت ساختمان مدرسه رو فراگرفت.

کیفم روبرداشتم وازمدیرخداحافظی کردم.

درحیاط مدرسه کسی نبود.

معلم ورزش دم درب با بچه ها داشت بلندبلندصحبت می کرد.

-بچه ها بریدخونه هاتون دیگه!

-چرااینجاایستادین؟منتظرچی هستین؟

-اجازه ما منتظر"دوستمون" هستیم!

معلم ورزش نگاهی به داخل حیاط انداخت وگفت:

. .

۲۴ آذر ۹۴ ، ۰۳:۲۱ موافقين ۷ ۱۸ نظر

 

 دفتـر دل  دفتـر حـیـــرانی  است

 شرح غم وشرح پریشانی است،

        رازدلم را به  که  گویم  چو  نی     

   نغمه ی دل نغمه ی پنهانی است،

 ♦

  . . 

۲۰ آذر ۹۴ ، ۰۷:۵۵ موافقين ۴ ۱۲ نظر


دلتنگـم ازنبودنت . .
صدای پایی می آید،
به هوای تو 
برمی گردم . .
. .
یک خیابان،
یک عابر،
بوی عطررازقی؛
و
جـای خـالـی تـو 
. .

۱۴ آذر ۹۴ ، ۰۲:۴۲ موافقين ۳ ۱۰ نظر

زیبا سازی وبلاگ