‌‌

انفجار در سینما ! - قسمت ِ یکُم

يكشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۳۰ ق.ظ

Related image


1.همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق افتاد.

پیمان، مضطربانه دست چپم را می‌کشید و ملتمسانه می‌گفت:

-کیوان! بیا بریم..

من که نمی‌دانستم دقیقاً چه اتفاقی افتاده، توجّهی به التماس‌های پیمان نمی‌کردم.

درهمان حال که پیمان دستم را می‌کشید، به کف ِ سالن ِ سینما، نگاه می‌کردم.

صندلی‌های قرمز رنگ‌ ِدرهم ریخته و بر‌هم افتاده، تخمه‌های پاشیده شده برکف ِسالن، پفک‌های

پخش و پلا شده، لنگه دمپایی، کفش‌های تا به تا، عینک ِدسته شکسته، جا کلیدی، عصا، کت، و.. 

صدای هیاهو و داد و فریادهایی که از بیرون به گوش می‌رسید؛

صحنه‌هایی بود که درعرض چندثانیه به وجود آمده بود.

یعنی واقعاً چه اتفاقی افتاده بود؟ چه شد که این‌گونه شد؟

با صدای فریاد ِ پیمان که رنگش به شدت پریده بود، به خود آمدم؛

-کیواااان! به چی نگاه می‌کنی؟ بیا بریییییم!

تو رو خّداااا بیا بریم!

________♦ ♦ ♦________

2.پیمان پسر همسایه‌مان بود. از وقتی آمدیم این محل، با هم دوست شدیم.

اغلب یا من خانه‌ی آن‌ها می‌رفتم، یا او به خانه‌ی ما می‌آمد.

مشق‌های مدرسه را با‌هم می‌نوشتیم. در حیاط خانه باهم فوتبال بازی می‌کردیم.

با‌هم کتاب‌خانه می‌رفتیم. باهم کتاب می‌خواندیم.

موقع نماز دو تا سجاده می‌انداختیم و درکنار هم نماز می‌خواندیم.

یک روز گرم تابستان، در ایوان خانه‌مان نشسته بودیم و با هم صحبت می‌کردیم؛

پیمان گفت:

-کیوان! میای بریم سینما؟

گفتم:

-سینما؟

-آره سینما!

-من تاحالا سینما نرفتم و نمی‌دونم چه جور جاییه؟

-خب! جای بدی نیست! فیلم می‌گذارن و مردم نگاه می‌کنن.

من با بابا و مامانم اینا، خیلی سینما رفتیم!

-مسأله اینه که ما خونوادگی تاحالا سینما نرفتیم!

و حرف‌هایی هم که درباره سینما شنیدیم، کلاً بدِ سینما بوده.

-حالا بیا یکبار بریم، از نزدیک می‌بینی که فضای سینما چه طوریه!

-فضای سینما برام خیلی مبهمه!

-ولی کیوان! خیلی حال میده سینما!

وقتی که روی صندلی می‌شینی و باخیال راحت به پرده‌ی بزرگ مقابلت چشم می‌دوزی و میری به دنیای بازیگرای فیلم ..

-دوست دارم فیلم ببینم، ولی اگه قرارباشه بیام سینما، باید از بابا و مامانم اجازه بگیرم!

-باشه، اجازه بگیر، من این هفته دوشنبه می‌خوام برم سینما!

اگه دوست داری بیا با هم بریم.

-باشه اگه بابا و مامانم اجازه دادن میام باهات.

_________♦ ♦ ♦_________

3.صبحِ دوشنبه بود، از سمت حیاط صدای گفت و گوی بابا و مامان می‌آمد.

رفتم کنار در ایوان ایستادم، دیدم بابا درحیاط، درحال رنگ کردن ِ میز تحریر است، مامان هم داشت درباره رنگ میز نظر می‌داد.

نمی‌دانستم چگونه موضوع سینما رفتن رو با بابا و مامان در میان بگذارم؟ چه واکنشی خواهند داشت؟

با دودلی و تردید گفتم:

-بابا..

بابا، نگاهی به سمت ایوان انداخت و مرا دید و گفت:

-بله پسرم؟

جمله‌ای را که می‌خواستم بیان کنم، کمی مزمزه کردم و گفتم:

-بابا! اجازه میدین برم سینما؟

بابا، قلموی رنگ را داخل قوطی برد و به من نگاه کرد و پرسید:

-کجا؟

آب دهانم را قورت دادم و گفتم:

-سی .. سینما ..

بابا، نیم خیز شد و نگاهی به سطح میز انداخت و درحالی که داشت قلمو را روی سطح میز، چپ و راست می‌کشید، گفت:

-تنهایی میری یا با کسی می خوای بری؟

گفتم:

-تنهایی نه! با پیمان می‌خوام برم!

بابا کمی مکث کرد. انگار که داشت، موضوع مطرح شده را سبک و سنگین می‌کرد؛

نفس عمیقی کشید و گفت:

-باشه برو، ولی موقع رفتن و برگشتن، مواظب خودت باش!

مامان، از روی چهارپایه بلند شد و یک نگاهی به من انداخت و رو به بابا، پرسید:

-واقعاً اجازه میدی بره سینما؟

بابا قلمو را گذاشت روی لبه‌ی قوطی ِرنگ و گفت:

-آره! چه اشکالی داره؟

مامان که کمی نگران به نظر می‌رسید، گفت:

-آخه محیط ِسینما ..

و حرفش را خورد.

بابا بلافاصله، از جایش بلندشد و گفت:

-محیط سینما چی؟

سینمای الان مثل سابق نیست که نگران فیلم و محیط ِ بدش باشیم.

بچه‌ای که ما تربیتش کردیم، خوب می‌دونه چه طوری از هر محیطی استفاده‌ی خوب ببره و از خطرات

و آلودگی‌های احتمالی پرهیزکنه.

سینما رفتن می‌تونه یک تجربه‌ی جدید و مفیدی باشه براش؛

تنها هم که نمی‌ره، پیمان هم باهاشه؛

مامان که معلوم بود هنوز نگرانیش به طورکامل رفع نشده بود، از پله‌های ایوان بالا آمد و رو به من کرد و گفت:

-حالا که بابا، اجازه داد بری، توکّل به خدا، برو، ولی خیلی مراقب خودت باش.

ازاینکه به من اعتماد کرده بودند، خیلی خوشحال شدم و گفتم:

-چشم! خیلی ممنون که اجازه دادین برم سینما.

و درحالی که مشتهایم را گره کرده بودم و بالا و پایین می‌پریدم، با خوشحالی گفتم:

-مامان جوووون دوستت دارم! باباجووون دوستت دارم!

آمدم داخل اتاق و با ذوق فراوان، آماده شدم برای همراهی با پیمان و درک یک تجربه‌ی جدید..

ادامه دارد ..

________♦ ♦ ♦________

9915194b3a12fb140724f55847e69af7.jpg (564×705)

________♦ ♦ ♦________


گوش بدیم:

موسیقی‌متن مجموعه‌ی خاطره انگیز  ِ«سربداران»


________♦ ♦ ♦________


#آقاگل#سخن سرا #داستان کوتاه #خاطرات تابستان #تمرین چهارم: «تابستان خود را چگونه گذرانده‌اید؟» #21شهریور، روز سینما #روزملی سینما #اسامی شخصیت‌های این داستان، غیر واقعی است! 

۹۷/۰۶/۲۵ موافقين ۳

نظرات (۱)

۰۹ مهر ۹۷ ، ۱۳:۲۰ عباس زاده
سلام بزرگوار
دعوتید به خواندن این پست و پست بعدی
http://azf06.blog.ir/post/1288

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">