مهـــرجــــان

اللهـم صل علی محمـدوآل محمـد وعجل فـرجـهــم . .
مهـــرجــــان

عـلم و عمـل،دو گوهـرند و انسـان‌ساز..
ماکاری مهم‌تر از "خودسـازی" نَداریم؛
ما"اَبـد"درپیش داریم،
وَ هستیم که هستیم که هستیم...

محبوب ترين مطالب

تدبیر ِخان ِسمرقند

جمعه, ۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۳۰ ب.ظ

Related image


یکی بود، یکّی نبود، زیرگنبد ِکبود، شهری بود به نام سمرقند،

راویان اخیار و ناقلان آثار و طوطیان شکّر‌شکن شیرین گفتار، این گونه نقل کرده‌اند که:

قصّابان ِشهرسمرقند، به خدمت خان ِحاکم رفتند و گفتند:

ما گوسفند خریده و می‌کشیم و گوشتش را به مردم می‌فروشیم، ولی سود ِزیادی برای ما نمی‌ماند؛

اجازه بفرمایید تا قیمت گوشت را گران‌تر کنیم، در عوض،

ما نیز هزار دینار طلا به خزانه می‌دهیم!

پس خان ِحاکم گفت: چنین کنید.

قصّابان، هزاردینار طلا، به خزانه‌ی حاکم دادند و رفتند، و قیمت گوشت را چندین برابر افزایش دادند.

خان ِحاکم دستور داد تا در شهر ندا کنند که:

هر کس از قصابان گوشت بخرد، مجازات می‌شود!

مردم باشنیدن این قانون، از قصّابان گوشت نخریدند؛

و برای تأمین نیازهای خود، به طور مشترک، از روستاهای اطراف گوسفندی خریده و بین خود، تقسیم می‌کردند.

به این ترتیب، گوشت ِقصّابان، فروش نمی‌رفت و خراب می‌شد.

قصّابان با این وضعیت به سختی زیان کردند، چرا که کسی از آنها گوشت نمی‌خرید.

پس قصّابان، دیگر بار به نزد حاکم رفتند و با دادن مالی دیگر، اجازه یافتند که گوشت را، به همان قیمت اوّل بفروشند!

خان ِحاکم گفت:

«‌نیکو نمی‌بود که ما، مردمان خود را به {هزار دینار} بفروشیم!‌»

موسیقی: چهارمضراب ابوعطا

Image result for ‫مینیاتور سمرقند‬‎


#قصه #حکایت #سخن سرا #آقاگل #جوامع الحکایات #محمدعوفی

۹۷/۰۴/۰۱ موافقين ۳

نظرات (۵)

۰۲ تیر ۹۷ ، ۰۲:۲۰ صحبتِ جانانه
احسنت به خان
پاسخ:
خان هم، خان‌های قدیم ^ــ^
نه شریک دزد بودن، نه رفیق قافله ..
#خان‌اَم آرزوست :)
سلام مومن. جزاکم الله خیرا


و این گونه بود که کلید حل مشکلات! به دست او افتاد(لبخند)


عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
یا علی
پاسخ:
سلام و رحمت خدا، 
اسعدالله ایامکم؛
.
چندسال هستش که همه دنبال کلید می‌گردن و مثل اینکه گم شده و پیداش نمی‌کنن!!
یکی از این کلید یدکی‌ها دست خان ِسمرقنده،
میگم، دوستان دست برسونن، به مسئولان اطلاع بِدَن :)
.
زنده باشید و علی یاورتون
از این عکسا دوس میدارم :)
پاسخ:
مینیاتور یا هنر نگارگری بسیار خیال انگیز و خاطرنواز هستش؛
+من هم :)
زیبا بود.
حکایت رو خودتون نوشتید؟
پاسخ:
زیبا خوندین،
همونطوری که در بخش کلمات کلیدی درج کردم،
این حکایت از کتاب ِ«جوامع الحکایات و لوامع الرّوایات» محمّدعوفی هستش، که به زبان امروزی، بازنویسیش کردم.
۰۴ تیر ۹۷ ، ۲۱:۵۱ ام اسی خوشبخت
حیف که این چیزها فقط تو داستان هاست.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">