مهـــرجــــان

اللهـم صل علی محمـدوآل محمـد وعجل فـرجـهــم . .
مهـــرجــــان

عـلم و عمـل،دو گوهـرند و انسـان‌ساز..
ماکاری مهم‌تر از "خودسـازی" نَداریم؛
ما"اَبـد"درپیش داریم،
وَ هستیم که هستیم که هستیم...

محبوب ترين مطالب

0708422.jpg (550×437)

دلتنگـی

ازپل عبورکردیم وبه خیابونی رسیدیم که برای من،حکم یک نوستالژی بسیارعمیقی داشت،

یک دفعه حجم زیادی ازخاطرات سال های دوربه ذهنم هجوم آورد..

وقتی که من پنج،شیش ساله بودم،باباومامان به این‌محل،اومدن وما،دوسه سال،درخونه ای که اجاره کرده بودیم،زندگی کردیم.

خونه ی قبلیمون،درمحدوده ی********بود.طرف غرب ونزدیک فرودگاه(آقا ما،لورفتیم!!!!:))

چقدرتغییرکرده بود!

خونه های قبلی روکوبونده بودن وساختمون ها وآپارتمان های بلندسربرآورده بود.

درست مقابل خونه ای که اون سال های دور،زندگی می کردیم،یک نونوایی بود،که الان،به جاش،یک مغازه ی میوه فروشی ایجادشده بود. 

ازاون مغازه مقداری میوه وگوجه وخیار وچندکیلوسیرتازه،خریداری نمودیم:)

071364.jpg (450×540)

دقایقی به اون محوطه،خونه ها وکوچه ها ی مجاورنگاه کردم،

تغییرات ناشی ازگذرزمان،خیلی توذوق می زد.

ولی بازمی شدازروی خطوط قدیمی حک شده درتن درودیوارخیابون وکوچه ها،به اون حال وهوای روزگارکودکی سفرکرد..

071234.jpg (350×456)

دلم می خواست،درگوشه ای ازپیاده روی خیس،چمباتمه بزنم،ودستاموبزنم زیرچونه ام،

ودرحالی که به آثارباقی مونده از دوران کودکی ام نگاه می کردم،

می گذاشتم که همین جوراشک هام جاری بشه ..

ولی نمی شد،مردم وماشین هادرحال عبور بودن،وخلاصه،چه کاره ایه آخه!!

میگن مَردگنده رونگاه کنین!

نِشَسته وخیره شده به درودیوار و دار ودرختای این خیابون وهمین جوراشک می ریزه!!

شایدباید عنوان این نوشته رو می گذاشتم:"درجست وجوی کودکی از دست رفته"،

یا"کوچه ی کودکی". .

ولی بایدبراحساساتم غلبه می کردم.

گاهی که دچارچنین احوالی می شم ونمی تونم احساساتم رو بروز بدم،

باخودم می گم،ان شاء الله بعداً،توی خونه،توی خلوتم،بعدازنماز،یا غروب جمعه ای،

اشک های فروخورده ام رو،رها می کنم وبارغم سبک می کنم،

جایی که،نگاه غریبه ای نباشه ..

069782.jpg (550×367)

به خونه رسیدم،همین که درحیاط روبازکردم،دیدم که . . 

ادامه دارد :))..

نظرات (۵)

۰۶ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۷ ام اسی خوشبخت
من برای پیدا کردن کودکیم باید کل شهر و کوچه ها رو بگردم بس که خونه عوض کردیم, شاید برای همینه دلتنگی برای مکان زیاد برام تعریف شده نیست. همسایه هم برام واژه غریبیه.
اما خوندن این حس ها برام جالب بود :)
پاسخ:
این خونه عوض کردن هاهم برای خودش یک داستانی داره :)
دلتنگی وقتی زیادبروزمی کنه که انسان چندسال دریک محل زندگی کنه،
وبهترین سال های کودکی ونوجوانیش رو در اون جا گذرونده باشه ..
درسته،عالم همسایگی،عالم خاصیه؛
ممنونم که خوندین،
ومتشکرم از حضورباصفاتون^ــ^
۰۶ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۴۵ من انقلابی ام
عالی بود
پاسخ:
متشکرم :)
۰۷ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۷ شبنم بیقرار
خاطرات کودکی غمناکه؟!
پاسخ:
خودش که لزوماً نه،
کودکی ازدست رفته ..
معصومیت ازدست رفته ..
قطعه ای ازوجودانسان که حالاباتغییرات زمانی وتحولات مکانی وشهری،
تبدیل شده به چندتاتصویرذهنی ..
حسرت عدم تکرار ِاون معصومیت بی بدیل ..
این هاست که باعث دلتنگی میشه ..
چه شهرتون سرسبزه:)خوش به حالتون
پاسخ:
فصل بهاره وبارون هاش ..
همه ی سرسبزیش،تقدیم به محضرشما^ــ^
بعدش موفق میشید گریه کنید یا نه؟
پاسخ:
گاهی بله،وگاهی هم نه ..
چون بیشترسعی می کنم،براحساساتم غلبه کنم،
بروزهیجانات عاطفی رو،معمولاًبه"آینده"موکول می کنم؛
گاهی اون دلتنگی،به صورت سرودن شعروغزل،بروزپیدامی کنه؛
وگاهی به صورت گریه..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">