‌‌

سـفـرنـامـه‌ی ساوالان-قسمت یکم

يكشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۰۰ ب.ظ

سفرنامه‌ی_ساوالان_01.png (640×480)

1. گوشیم زنگ خورد. برداشتمش، دیدم که از هیئت نظارت شورای نگهبان تماس گرفتن.

حاجی بود. گفتش که به مناسبت سالروز تشکیل شورای نگهبان، جلسه‌ای با حضور اعضاء و ناظرین و مسئولین شورا تشکیل میشه، ساعت چهار عصرتشریف بیارید.

خوشبختانه محل جلسه نزدیک خونه‌مون بود. عصر، لباسهام رو پوشیدم و پیاده راه افتادم..

در محل جلسه غلغله بود. اواخر تیرماه بود و هوا گرم؛ و من هم عرق کرده بودم. حاجی جلوی در، منو دید با خوشحالی محکم دستش رو آورد و با من دست داد.

بعد از سلام و احوالپرسی، گفتم:

- حاجی پیاده اومدم و خیلی گرممه.

حاجی بادست اشاره کرد به قسمتی از جمعیت و گفت:

-سید، برو اونجا بشین.

نگاه کردم دیدم اونجا دقیقاً روبروی کولر ِایستاده است.

رفتم داخل، و قبل ازاینکه بشینم، رفتم جلوی کولر ِایستاده، پشت بهش ایستادم.

همه‌ی افرادجلسه هم یک نگاهشون به من بود و یک نگاهشون به سخنران جلسه!

خوب که خنک شدم،رفتم نشستم مقابل کولر.

چندتا برگه و فرم بین جمعیت پخش کردن، دیدم که مسابقه است و 7-8 تاسوال هستش.

مجری اعلام کرد که هرکس به این سوالات پاسخ درست بده، جایزه‌اش یه مبلغیه که به طورنقدی به برندگان تعلق می‌گیره!

سوالات رو نگاه کردم و شروع کردم به پاسخ دادن، جوانی درسمت چپم نشسته بود، وقتی دید که من همه‌ی سوالات رو پاسخ دادم و برگه رو تا زدم و منتظر نشستم. گفت:

- اجازه میدین یه تقلبی از برگه‌ی شما بکنم؟

لبخندی زدم و گفتم:

-مشورت البته!

و بعد برگه‌ام رو برداشت و شروع کرد به نوشتن از روش.

نفرجلویی، از برگه‌اش عکس گرفته بود و فرستاده بود برای یک کسی و هی تو گوشی داشت بهش می‌گفت:

- زودجواب سوالات رو برام سرچ کن و بفرست!

البته این مسابقه هم جنبه‌ی آموزشی داشت و هم کمی جنبه‌ی فان داشت؛ و هدفش بیشتر آشنایی جوون‌ترها با مضمون پاسخ سوالات بود.

برگه‌ها رو تحویل دادیم و بعداز تقریباً دو سه ساعت، جلسه به پایان رسید و ما راهی خونه شدیم.

♦♦♦♦

2. چند سال بود که، پدرمون پیشنهاد می‌کرد تابستون، چندروزی رو به عنوان مسافرت بریم به روستای پدربزرگم.

البته پدربزرگم سالهای قبل از دنیا رفته بود و پدرمون بعداز سالها خونه‌ی قدیمی پدربزرگ رو بازسازی کرده‌ بود.

امسال هم خیلی اصرارکرد که ما هم به همراه ایشون بریم اون روستا.

من هم کار و برنامه داشتم و نمی‌تونستم برم. اما امسال که اصرار پدرمون زیادشد، علیرغم کارهای واجبی که داشتم، دیدم که عدم اجابت خواسته پدرمون، دیگه درست نیست.

مونده بودم که چکارکنم؟

اگه می‌رفتم کارهای واجبم عقب می‌موند و اگه نمی‌رفتم پدرم دلگیر و ناراحت می‌شد ..

خلاصه، اون شب تو تردید بودم، درعین حال پدر و مادرم داشتن آماده می‌شدن و وسایل و ساک و چمدونشون رو می‌بستن.

شب توی دلم، کلّی ناراحت بودم و خیلی فکرکردم.

توی دلم تصمیم گرفتم که به خاطرخدا، دعوت پدرم رو اجابت کنم و علیرغم میل باطنیم، باهاشون برم مسافرت و کارهام رو به خدا واگذار کنم.

قبل ازخواب تفألی به دیوان حافظ زدم و گفتم که:

- با غزلی دلم رو آروم کن، ای لسانُ الغیب ..

نیّت کردم و این غزل اومد:


Related image


ان‌شاء‌الله،ادامه دارد ..

۹۷/۰۶/۱۱ موافقين ۴

نظرات (۵)

عالی بود
پاسخ:
:)
منتظر ادامه شیم
راستی عیدتون مبارک سید
پاسخ:
ان شاء الله . .
متشکرم ازلطفتون،
به هم‌چنین، عید شما هم مبارک باشه ان‌شاء‌الله
سلام

برنده شدید؟
پاسخ:
سلام و رحمت خدا،

:))...

آغا الان نمی‌تونم بگم که :)
جایزه هم نقدی بودچون،
اگه بگم، می‌ترسم دوستان، منو بدزدن ^ـــ^
برَم، برَم زود خرجش کنم، بزنم به زخم زندگی، تا کسی نفهمیده :)...
(توقسمت های بعدی سفرنامه میگم چی شد، ان شاء الله)
سلام مومن. جزاکم الله خیرا

احوال شما؟
میگم چرا نیستی ها...نگو آقا در عشق و صفا اون هم در ایامی که باید عیدی داد، رفتند به دل طبیعت...
اطاعت از پدر و اینها بهانه است!! بگو عیدی نمیدم(لبخند)




عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
یا علی
پاسخ:
سلام و رحمت خدا،
شکراً جزیلا

الحمدلله،

ای وای، لو رفتیم که!!
:))...
آقا عیدی شما محفوظه، تقدیم با احترام :)
عیدی_05.png (452×356)

ممنونم از حضور پرمهرتون،
درپناه امیرالمومنین باشید
خوب شد که به درخواست پدر عمل کردید
منتظریم ادامه رو بخونیم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">