‌‌


Related image


1.تقصیرمن نبود!

نمی‌خواستم ازدستش بدهم.

ولی او اصرار می‌کرد که داوطلبانه،ثبت‌نام کرده و می‌خواهدبرود.

چگونه می‌توانستم دوری او را تحمل کنم؟ آن هم برای دو ماه!

همه چیز از روز چهارشنبه شروع شد.

موقع ناهار، سهیل درحالی که داخل بشقابش سالاد می ریخت، موضوع را مطرح کرد.

سعی کرد با مقدمه چینی و آرام آرام دلایل خودش را بیان کند.

بعدبه من نگاه کرد و منتظر واکنشم ماند.

قاشقم را به بشقاب برگرداندم و نگاهی به چشمهای پرحرارتش انداختم.

عاشق چشمهایش بودم.

درشت، خرمایی، نافذ و مملو از عشق؛

روزی که آمدخواستگاریم، فقط یک بار با آن چشمهایش نگاهم کرد.

وقتی که ازش خواستم برای همیشه درکنارم بماند و هیچ وقت مرا تنهانگذارد؛

او که سرش پایین بود و تسبیحش را دردستش جمع کرده بود،

با این حرفم سرش را بالا گرفت و برای چندثانیه نگاهم کرد.

نگاهی که حرارتش، بنیاد دلم را ذوب کرد و با خود بُرد.

سرش را که دوباره پایین آورد، نمی‌دانست که دل دیوانه‌ام را فقط زنجیر نگاهش مهار خواهدکرد..

ـــــــــــ◊◊ــــــــــ

2.جواب من یک کلام بود و والسّلام!

- نه! نه! نه!

از دوستش گفت که به آرزویش رسید ..

وقتی که خواست دوباره برایم دلیل بیاورد، دادکشیدم و با او دعوا کردم و به حالت قهر رفتم اتاقم.

اما او دیگر چیزی نگفت.

دوهفته‌ی بعد قرار بود برای شش روز برود مأموریت.

قبلش دوباره باهم بحثمان شد و من بازهم باشدت با او مخالفت کردم.

برایم این بار مصمم‌تر از قبل دلیل آورد و گفت و گفت و گفت.

و من درحالی که اشک‌هایم سرازیر بود، نمی‌توانستم و نمی‌خواستم با رفتنش موافقت کنم.

با او دوباره قهر کردم و گفتم که فردا می‌روم ده، خانه‌ی بابا.

صبح فردایش، آمدپشت در ِ‌اتاقم و با لحنی مهربان با من خداحافظی کرد.

من سکوت کردم و جوابی بهش ندادم، از اتاقم بیرون نرفتم.

وقتی که صدای بسته شدن در را شنیدم، فوراً پریدم بیرون و از پنجره‌ی بالکن به کوچه نگاه کردم.

سهیل ِمن درحالی‌که ساک ساده‌ای دستش بود،داشت می‌رفت.

به قدبلندش نگاه کردم، لباس‌ نظامی، چقدر برازنده بود به تنش.

اشکم همینطور روی گونه هایم می ریخت.

برایش قل هوالله خواندم و به سمتش فوت کردم؛

دویدم سمت آشپزخانه و پارچ آب را برداشتم و آمدم بالکن و از همان بالا، آب را پاشیدم پشت سرش.

درهمین حال، از زیر بالکن، پیرمردی که داشت ازکوچه رد می‌شد فریاد زد:

-خانم چکار می کنی؟! خیس شدم..

ای واای حواسم نبود! این ازکجا پیدایش شد؟

فوراً عذرخواهی کردم و دویدم داخل هال ..

ـــــــــــ◊◊ــــــــــ

karkan.ir_0588.jpg (500×370)

3.درخانه‌ی بابا،کارم این بودکه شب‌ها،از دوری ِسهیلم گریه می‌کردم.

روزها به مادر،در کارهایش کمک می‌کردم.

سعی می‌کردم باخنده و سر و صدا، جوِّ شادی را فراهم کنم.

ولی مادرم هر از گاهی نگاه ‌معناداری به من می انداخت و مشغول پختن نان می‌شد.

بعداز تمام شدن کارها، رفتم‌حیاط، کنار‌ِپرچین‌های سرسبز، قدم زدم،

در حالی که ازشدت دلتنگی برای سهیل، قلبم به شدت فشرده و اشک‌هایم جاری می‌شد.

نزدیک در چوبی، کنار پرچین، روی کنده‌ی درختی نشستم.

روی پرچین،دستانم را زیرچانه‌ام گذاشتم،

و به راهی که‌ ازکنار پرچین می‌گذشت ‌و درمقابلم پیچ می‌خورد و محو می‌شد،چشم دوختم.

آنقدر درفکر فرو رفتم که کم‌کم پلک‌هایم سنگین شد..

ـــــــــــ◊◊ــــــــــ

4.باران بسیارتندی می‌بارید.از انتهای جاده، مردی می‌آمد.

دردستش چیزی بود که نمی‌توانستم ببینم که چیست.

زمین،‌ گل آلود شده‌بود و لغزنده؛ لباس‌های محلی‌ام خیسِ خیس شده بود.

صدای رعدوبرق لرزه براندامم می‌انداخت.پا تندکردم.

درهمین لحظه سگی آمد و جلوی آن مرد به شدت شروع کردبه پارس کردن‌.

آن مرد، هرکاری کرد نتوانست سگ خشمگین را ازخود دور کند.

می‌ترسیدم که نکندسگ به سمت من بیاید.

قلبم، تندمی‌زد.

درهمین موقع از درخانه‌ای، آقایی باعرق‌چین مشکی و شولایی زرشکی، بیرون آمد،

و با چوبدستی‌اش سگ را به سمت انتهای جاده راند.

سگ زوزه‌ای کشید و باسرعت از جاده دور شد.

درهمین موقع پایم روی سنگی لغزید و افتادم زمین ..

ـــــــــــ◊◊ــــــــــ

5.-ثریا! ثریا! چرا اینجا خوابیدی؟!

چشمانم را آهسته بازکردم.مردی روبرویم بودکه مدام صدایم می‌زد:

-ثریا! ثریا!

منگ بودم.من کجاهستم؟ اینجا‌کجاست؟

تمام نیرویم راجمع کردم و چشمانم رابازکردم.

سهیل؟! وااای این سهیل بودکه از آن طرف پرچین مرا صدا می‌زد.

خواب بودم؟ نه! کاملاًبیداربودم.

سهیل دستانش را به طرفم درازکرد و گفت‌:

-تقدیم به خانومم!

یک جعبه‌ی سفید،با روبانی صورتی،همراه دسته‌گلی باهفت شاخه گل رز ِقرمز ..

ازجایم بلندشدم.

بدون اختیار، سلام کردم.

یادم افتاد من که قهر بودم با سهیل ..

سهیل خندید و گفت:

-سلام خانومم! این‌ها رو از دستم نمی‌گیری؟ دستم خسته شد!

باخجالت،جعبه و دسته‌گل‌ را داشتم ازدستش می‌گرفتم که،

با یک حرکتِ سریع و نرم،دستم را با دستش گرفت و آهسته کشیدبه سمت خودش.

سرش راجلو آورد و دستم را بوسید.

گُرگرفته بودم و سرتاپایم داغ ِ داغ بود.

بعد با چشمان زیبایش به من نگاه کرد.

نگاه نافذش،بی محابا فضا را می‌شکافت و قلبم را به تپش، وا می‌داشت.

چشمم افتادبه نوشته‌ی روی کارتی که از دسته‌گل، آویزان بود؛

«دوست داشتنت اَبَدی‌ است،

و عشقم به تو، همیشگی؛

تا هستی و هستم،

دوستت دارم ..»

سرم را بالا آوردم.

تا به چشم‌هایش نگاه کردم، لبهایش را غنچه کرد، بوسه‌ای در هوا، برایم فرستاد و به‌نرمی گفت:

-تا هستی و هستم،

دوستـت دارم ..

◊◊

یک معـــلّم

10و11خرداد1397

ـــــــــــ◊◊ــــــــــ


دانلودعاشقت‌تر از ما نیستسالار عقیلی


دختر-و-پسر-ترک.jpg (1600×1200)


#داستانک #پویش #سخن سرا #آقاگل #مدافعان حرم

نظرات (۹)

چه داستان قشنگی
چه عکسایی
چه آهنگ شادی :)
دست مریزاد :)
پاسخ:
قشنگ خوندید،
قشنگ دیدید،
قشنگ شنیدید :)

متشـکرم از لطفتـون :)
سلام جناب معلم 
خوبید انشالله؟
خودتون نوشتید؟
من نفهمیدم الان ادامه داره داستان یا تموم شد؟ بعد اینکه سهیل من فکر کردم داره میره جنگ درست فهمیدم؟
البته اینم بگم جناب معلم که رضایت خانوم شرطه ها بی رضایت کوله نمیشه برداشت و رفت:)
پاسخ:
سلام و رحمت خدا،
الحمدلله :)
شما چطورید؟
.
بله،خودم نوشتم.
معمولاً اشعار و داستان‌های خودم رو با امضای«یک معـــلّم» منتشر می‌کنم.
.
فعلاً این داستانک، در«اینجا» تموم میشه؛ 
در واقع، این داستانک ادامه داره، و بخشی از یک داستان بلنده که نوشتنش به تمرکز و وقت مناسب و موسّعی نیاز داره.
.
بله،«سهیل» قصدداره داوطلبانه و در قالب مدافعان حرم، بره سوریه؛
ولی باتوجه به پیامدهای سخت و تلخ حضور در چنان جنگی،
«ثریا»-همسرش-به خاطر ِدلبستگی خیلی زیادی که به سهیل داره،
نمی تونه دل از سهیل برداره، فلذا اوایل، به شدت مخالفت می‌کنه ..
.
بله! بله!
نظر خانوما شرطه و خانوما مُقدّمند همیشه^ـــ^
البته،آقا سهیلِ ما،اون سفر شیش روزه‌اش،مأموریت کاری بود و از طرف سپاه عازم یکی از مناطق کشور میشه؛
(که شرح این جزئیات رو باید در قالب رمان نوشت ان‌شاء‌الله)
.
نکته:
به خاطر همین دلبستگی عاشقانه‌ی خانوم‌ها به همسران‌شون،
«رهبرمعظم انقلاب»،افراد متأهل رو از رفتن به سوریه منع کردن؛
(البته بعضی‌ها، دیگه رضایت پدر و مادر و همسرشون رو جلب کردند و رفتن،
مثل شهیدحججی و دیگر رزمندگان و شهدای مدافع حرم)
.
ممنونم از حضور پر مهرتون :)
سلام آقا. :)
ممنون بابت حضورتون. و ممنون بابت حمایت و شرکت.
 خیلی تصادفی پست رو دیدم. و چقدر خوب شد که دیدمش. وقتی دیدم وبلاگ رو دنبال می‌کنید اومدم خواهش کنم پست‌ها رو بخونید و اگر نقدی نسبت بهشون داشتید بنویسید. و بعد با این پست روبرو شدم. البته هنوزم این خواهش رو ازتون دارم. چون جزء باتجربه‌های وبلاگ‌نویسی هستید. و تجربیاتتون قطعاً به کار ما جوون‌ترها میاد. ممنون. :)
لینک رو الان اضافه می‌کنم به فهرست.

پاسخ:
سلام به آقاگل عزیزم ^ــ^
استدعا می‌کنم،
انجام وظیفه کردیم ..
چشم، حتماً خدمت می‌رسم؛
(مخصوصاً که این هفته تعطیلات در پیش رو داریم و من وقت تقریباً آزادتری دارم)
آقا خواهش چیه! شما دستور بدین :)
در خدمتتون هستم، ان‌شاء‌الله ..
از بذل توجه و محبتتون خیلی متشکرم :)
سلام 
 انقدر حس و متنش قوی بود که اواسطش نگران شهید شدن سهیل شدم، و عکس‌ها هم خیلی خوب حس متن رو منتقل می‌کردن:)
ممنون:)
پاسخ:
سلام و رحمت خدا،
از توجه،دقت و وقتی که گذاشتین خیلی متشکرم،
شما خوب خوندین و خوب دیدین :)
آغا! من خیلی مواظب بودم که سهیل به این زودی‌ها شهید نشه ^ــ^
عکس‌ها متعلق به خطه‌ی شمال کشورمون هستن، به خصوص لباس‌های محلی که خیلی قشنگن.
.
سپاس‌گزارم از حضور پر مهرتون :) 
۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۲۸ بهارنارنج :)
سلام اقا معلم...
میشه فقط به یه لبخند کفایت کنم؟:)
پاسخ:
سلام و رحمت خدا،
بله! چرا که نه؛
ولی به شرطی که از ته ِدل باشه ^ــ^
به به... خیلی قشنگ بود.
پاسخ:
قشنگ خوندید :)

ممنونم از لطف و حضور پرمهرتون 
سلام دوباره آقامعلم. :)
داستان رو که خوندم به این فکر کردم حیفه اگر همین جا تموم بشه. اینقدر پخته و کامله که بشه ادامه‌ای براش متصور بود. 
عمیقاً به خاطر همراهی شما خوشحالم. امیدوارم بازم همراهمون باشین. :)
پاسخ:
سلام و رحمت خدا به آقا‌گل عزیز :)
آره، من هم موقع نوشتنش، این قطعه رو به عنوان بخشی از یک داستان بلند، در نظر گرفتم.
منتها شرح  و بسط داستان، وقت و فراغت و فرصت بیشتری می‌طلبه؛
استدعی میکنم،
من در حد فرصت و فراغت زمانیَم، درخدمت هستم :)
+عذرخواهی می‌کنم که پاسخ کامنت پُرمهرتون دیر شد..
۱۳ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۰۷ صحبتِ جانانه
خب زنش گناه داره
گناه داره
گناه داره


پاسخ:
همین زن‌ها هستن که حضرت امام درباره‌شون فرمودن از دامنشون، مردها به معراج میرن ..
اگر زن نبود- طبق حدیث قدسی - خداوند، پیامبر و امیرالمومنین و کُل افلاک رو خلق نمی کرد!
به خاطر همین بزرگی روح و اوج ایثار و لطافت وجودی بانوان هستش که امام رضا فرمودن:
خداوند، نسبت به زن‌ها مهربان‌تره تا به مردان ..
.
امام رضا(ع) می‌فرمایند که پیامبر اکرم (ص) فرمودند:
«اِنّ الله تبارَکَ و تعالی علَی الاِناثِ اَرَقُّ منهُ علی الذُّکور،
و ما مِن رَجُلِ یُدخِلُ فَرحَه علی امراه بینها و بینه حرمه،
 الا فرحه الله یوم القیامه»
یعنی:
 خداوند بر زنان مهربان‌تر است تا به مردان،
و هر کسی که زنی را که میان او و آن زن، پیوند خویشاوندی وجود دارد، خشنود کند، 
خداوند او را در روز قیامت خشنود می گرداند.
(منبع: وسائل الشیعة؛ ج‏21؛ ص367)
+عذرخواهی می‌کنم که پاسخ کامنت پُرمهرتون دیر شد..
۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۵ یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
:)عالی
پاسخ:
عالی حضور شماست ^ـــ^
ممنونم از لطفتون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">